شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

وطن

این وطن، بی ما، وطن کِی می شود؟!

                               سمیع حامد

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٥

after issue

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر       آری شود ولیک به خون جگر شود

                 حضرت حافظ

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ۱۳٩٥

هم زمان و هم مکان

مطمئنم که هیچ گاه دلم برای این روزها تنگ نمی شود.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ اسفند ۱۳٩٤

زندگی

تو خوبی، به همان شکل که من می خواهم.
شاید این قدر که من می گویم نیستی خوب و قشنگ.
لیک سخن مجنون است؛ که به لیلی باید ز نگاه تر مجنون نگریست.
هر شبانگاه که من چشم می بندم
و خود را با تو سر آن قله کوه همسفر می بینم،
باز آن صخره سرد قد علم کرده،
و ماه خنده به لب،
دیدگان بگشوده در آیینه شفاف سپهر،
می شمارم همه شب من رقم اخترها را.
عدد من همه شب از رقم اختران یک عدد بیشتر است؛
و تو آن یک بیشی.
من نفسهای تو را بهر آرامش این قلب تب آلوده خواهانم.

 

صابر احمدیان سرابی

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤

issue

چون طفل سِرتقی که کِشد مادرش به خاک
دل خواسته تو را و برایش نمی خرند

                                            محمدرضا ایرایی

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

زمان یا مکان؟

گمان نکنم هیچ گاه، دلم برای این روزها تنگ شود!

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

تو مثل من نباش

اقیانوسی به عمق یک وجب بودم
تو مثل من نباش
چراغ واره یی هم جنس شب بودم
تو مثل من نباش!
همیشه پیشتاز دایره گردی
همیشه رو به خود
همیشه سایه یی از من عقب بودم
تو مثل من نباش!

ای آینده ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو! تو مثل من نباش!

به خود خنجر زدم با یار بد کردم
امیدو پس زدم رویا رو رد کردم
کنار زندگی از مرگ پژمردم
نفس هامو به روی عشق سد کردم
خودگریزی کردم از تقویم تا تقویم
به شب برگشتم و پیرانگی کردم
راهمو کج کردم از گلبرگ و تابستون
تو بهاری یخ زده پروانگی کردم

ای آینده ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو، تو مثل من نباش

ایرج جنتی عطایی

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۳

کاکام

اگر که تنها یک دلیل برای بازگشتم مانده باشد، تو همان یک دلیلی.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳٩۳

بیداد

در این روزهایی که:
دیدم هُبَل به جای خدا تکیه کرده بود / دیدم دوباره رونقِ بازارِ برده بود
دیدم خدا به غربت خود، زار می‌گریست / در سوگ دین، به پهنه رخسار می‌گریست
دیدم، دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و ماتم است / باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟!

و همه فریاد بر می آورند که:
آزاده باش هر آنچه که هستی عزیز من / حتی اگر که بت بپرستی عزیز من

اما:
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر است / اما چه سود؟ حاصل گل های پرپر است

بی شک اگر که تیغ شما ذوالفقار بود / هر چهار فصل سال، همیشه بهار بود

شعر کامل را با صدای شاعر بشنوید و یا ببینید

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳

ناموس

چند روز پیش در مسیر دانشگاه، در پشت سر یک گروه 7-8 نفره جوان 20-22 ساله قرار گرفتم که یکی شان دختر بود و مابقی پسر. به خاطر عرض پیاده رو به ناچار به دو گروه تقسیم شده بودند و 3 نفرشان که دختر هم در بین آنها بود جلوتر می رفتند و مابقی عقب تر. من هم با فاصله ای که تقریبا صدایشان را می شنیدم در پشت سرشان بودم. دختر، یک س.اپ.ورت (نمی دونم که سا پو ر ت شامل فیل.طر می شود یا نه؟!)  پوشیده بود با یک دامن کوتاه نخی و یک کوله پشتی هم داشت. همگی مشغول صحبت بودند و به سمت دانشگاه حرکت می کردند. دختر ماجرا کوله پشتی اش را از این شانه به آن شانه کرد و در این بین گوشه دامنش به بند کوله پشتی گیر کرد و اندکی بالاتر از جایی که بایستی قرار بگیرد، ایستاد. و اینک ادامه ماجرا در دو لوکیشن مختلف:

لوکیشن اول: همان خیابان مذکور و واقعی

یکی از پسر ها که در پشت سر گروه جلویی حرکت می کرد متوجه این اتفاق شد و نام دختر را صدا کرد و به او گفت که دامنت بالا رفته است. دختر فورا متوجه شد و دامنش را درست کرد و با لحنی که کمی اعتراضی بود، گفت فکر کنم برای امنیتم باید پشت سر شما راه بیایم. پسر که اندکی جا خورده بود، گفت من دوست تو هستم و این را فقط از سر دوستی گفتم. دختر اندکی مکث کرد و گفت که حرف تو درست است و از او به خاطر تذکرش تشکر کرد.
دختر مذکور، سپس کوله پشتی اش رو از هر دو بندش بر کولش انداخت و تا انتهای مسیر، دو طرف دامنش را با دستانش نگاه داشت تا مبادا دوباره بالا رود.

لوکیشن دوم: جایی در ایران و خیالی
همه پسر های گروه پشتی بلافاصله متوجه ماجرا می شوند و با اشاره چشم و دست، دامن دختر را به یکدیگر نشان می دهند. همگیشان گوشی های موبایل را از جیبشان بیرون می آورند و شروع می کنند به عکس و فیلم گرفتن. یکی شان برای آنکه بتواند تصاویر بهتری شکار کند، پاورچین پاورچین جلو تر می رود و از فاصله نزدیکتری عکس می گیرد. نفرات پشتی به پسرهایی جلویی پیامک می دهند که آرام تر راه بروید و از گروه جلویی جدا شوید و بیایید ببینید چه خبر است؟! در این بین دختر مشکوک می شود و به پشت سرش نگاه می کند. از زاویه نگاه ها می فهمد که چه شده است. دامنش را پایین می کشد و ...
(متاسفانه نمی توانم واکنش دقیق دختر را پیش بینی کنم. شاید خانم های عزیز بتوانند واکنش ایرانی خودشان را بگویند. ولی در مورد عکس العمل پسرها مطمئنم).

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳

دو روز زودتر

بالاخره یه چیزی رو پیدا کردم که ما تو مملکت خودمون زودتر از اینها بهش رسیدیم:
یه غروب دلگیر لعنتی.
دو روز زودتر از عصر یکشنبه.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳

دیوار

می گویند
کلنگ واژه ی شاعرانه ای نیست.
اما
تو
آنسوی دیواری.

محسن حسن زاده

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳

لولو

رسم غارت را از اجدادت به ارث بُرده بودی.
وگرنه کس نمی توانست اینگونه شهر خاموش دلم را تاراج کند.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩۳

زبان

و درد این است که زبان این کدهای کامپیوتری زبان نفهم را بهتر از زبان آدمها می فهمم!

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳

از ف.ب

در شب بازی ایران و آرژانتین:

یک.
باختیم، ولی بردیم.
عجب بازی بود. دم همشون گرم. گل کاشتند.

دو.
دیدید که بعد از یک اتفاق ناخوشایند، بعد از یه خرابکاری، بعد از یه نمره بد، دوست و رفیق و خانواده بهت دلداری میدن؟
تعدادشون چند نفر میشه؟ یک نفر، دو نفر، پنج نفر، 10 نفر؟!
آدم ناراحته، ولی ته دلش یک حس خوبی داره، که منو تنها نذاشتن و هنوز هم با من هستند.
امشب به کسی که میشه غرور ملی حسودیم شد. به کسایی که میشن غرور ملی. میشن نماینده یه ملت. که یه ملت پشتشونه.
فکرشو بکنید که وقتی یه ملت بهت دلداری بدن و بگن که "اگر چه که باختی، ولی تو همه تلاشت رو کردی. سرت رو بالا بگیر." چه حسی داره!
امشب به تیم ملیم حسودیم شد.

 

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳

چرا؟

بر اساس یک قرار ف.بوکی که ایرانیان مقیم این شهر گذاشته بودند، برای تماشای بازی فوتبال ایران - نیجریه، تصمیم گرفتم که با یکی دو تا از دوستان به انها بپیوندم. محل تماشای بازی، یک بار بود. باری که بخشی از دانشگاه دیگر این شهر است و دانشگاه مسئول امنیت آن است و اغلب پاتق دانشجوهاست که اکثر بازی های جام جهانی را بر روی تلویزیون های بزرگ نشان می دهد. در قرار ف.بوکی حدود 100 نفر گفته بودند که به آنجا می روند و فکر کنم حدود 150 نفر برای بازی ایران در آنجا حضور داشتند. اکثرشان ایرانی بودند و 10 تایی هم نیجریه ای میانشان بود. جو بار، دقیقا شبیه جو ورزشگاه بود. صورت های نقاشی شده با سه رنگ سبز و سفید و قرمز، پرچم های ایران، بوق و شیپور و کُری خواندن های قبل و در هنگام بازی.
به کیفیت بازی کاری ندارم. که معتقدم علی رغم کیفیت پایین بهترین نتیجه را گرفتیم. حرف من چیز دیگری است.

از آنجا که دیر رسیده بودیم، سالن شلوغ بود و جلوی تلویزیون پر بود. تنها جاهایی که می شد نشست، آخر سالن بود. روی صندلی های پایه بلند، کنار میزهایی که در حالت عادی مردم دور آن جمع می شوند و آب جوشان رو می نوشند و حرف می زنند. به یکی از آن صندلی ها تکیه زده بودم و در جایی که هیچ کس پشت سرم نبود، نمونه کوچک شده یک گروه بزرگ تماشاچی های یک مسابقه را می دیدم. هر چند که محیط دانشگاهی بود ولی از همه قشری آنجا بودند. دانشجو، ساکن و حتی پناهنده. نکته جالب این بود که 1-2 خانواده هم با بچه های نوجوانشان حضور داشتند. همه شاد بودند و تیم ملی را به گونه ای تشویق می کردند و به گونه ای شعار می دادند که گویی بازیکنان صدایشان را می شنوند. هر کسی، نوشیدنی اش را که رنج وسیعی الکل از 0 تا 50% را شامل می شد، در دست گرفته بود و می نوشید و با بغل دستی اش بحث های کارشناسانه می کرد. حتی یکی مردانگی کرده بود و 2-3 کیلو تخمه افتابگردان آورده بود و بر روی میز گذاشته بود و هر که می خواست برداشت و میشکاند. همه شان را زیر نظر داشتم. همه شاد و خوشحال، بدون کوچکترین کنترلی، در یکی از آزادترین جاهای دنیا، خودشان را کنترل می کردند که مبادا حرفی بزنند و یا کاری بکنند که دور از شان یک محیط خانوادگی باشد. اینها همه شان زاده همان خاکی هستند که پُ.لیسش به شدت مردم را از جمع شدن برای فوتبال منع می کند. به رستوران ها دستور می دهد که مبادا فوتبال پخش کنند. مبادا مردم شادی کنند. مبادا کسی بخندد. مبادا کسی احساسات ملی اش قلیان کند. که چه ؟ می ترسید اس.لام به خطر بیفتد. به خداوندی خدا، اگر اینجا وسط خیابان هم کسی بخواهد اس.لام را به خطر بیندازد، می تواند ولی هیچ کس چنان نمی کند. پس از چه می ترسید؟ چرا مردم من از داشتن کوچکترین حق زندگی شان محرومند. چرا؟ همه این 150 نفری که دیشب برای بازی جمع شده بودند، قلبشان برای نام ایران می تپید. برای نام ایران. در 10 هزار کیلومتر دورتر از ایران. چرا 70 میلیون ایرانی که در آن سرزمین اند، نباید برای نام ایران شادی کنند؟ چرا؟

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۳

سر تیر

در روزی که فردایش بایستی گزارش کارهایم را تحویل بدهم و همچون همیشه، انبوهی از کارهای نکرده دارم، جلوی کامپیوترم و در میان آدم هایی که حرف زدن هیچ کدامشان را نمی فهمم نشسته ام و درباره موضوعات مختلف سرچ می کنم و کاغذ های مقاله ها را ورق می زنم، به شدت ذهنم مشغول آن است که تا فردا این کُد، جواب بدهد و بتوانم نتایجش را گزارش کنم. ناگهان نرم افزار وُرد را باز می کنم و این خطوط را در آن می نویسم. بدون هیچ پیش زمینه ای و بدون هیچ مخاطبی.

روزنامه ها نوشته بودند که سرِ تیر (از بین) رفته ای1.
و همچون همیشه دروغ نوشته بودند.
رفتنت را فقط من به خاطر می آورم.
تیر نبود که رفتی؛ زمستان بود.
سرد بود. سوز می آمد.
فقط نمی دانم چرا می سوزاند. مانند هُرم نفس هایت که هنوز هم جگرم را آتش می زند.

1: "سر تیر از بین رفتن" به معنی "در دم، جان به جان آفرین تسلیم کردن" است.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳

خیر مقدم

فکر کنم که 15 فروردین بود که وبلاگم ف ی لطر شد و بچه ام را از من گرفتند. واقعن حکم بچه ام را داشت. بی دلیل. فقط به خاطر یک حرف مسخره که 7 سال پیش زده بود. یه آدم بیکار نشسته بود، یک کی ورد-کلمه کلیدی- مسخره رو سرچ کرده بود و چون رسیده بود به وبلاگ من، اونها هم درش رو تخته کردند. روزی که آمار وبلاگ رو میدیم و متوجه شدم که اون یارو با این کی ورد به وبلاگم رسیده، به دلم افتاد که فردا درش رو می بندند و بستند. جالب است بدانید که دوستانِ ف. چی با گوگل سرچ می کنند و محتویات غیر مجاز را می یابند. یعنی تصور کنید که پول این مملکت به یک نفر داده می شود تا صبح تا غروب برود در اداره، پشت میزش و جلوی مانیتور فلترون 17 یا شاید هم 19 اینچش بنشیدند و با گوگل جا به جای این دنیای مجازی را ببوید، مبادا کسی گفته باشد دوستت دارم! لابُد، شب هم که به خانه می رود، خوشحال است از آنکه مقدس ترین کار را بر روی این کره خاکی انجام می دهد.

بگذریم. 2 ماهی بود که مانند مادری که فرزندش را زندانی کرده اند و او به همه دری می زند تا فرزندش را برگرداند، من نیز چنان کردم. نامه نوشتم، وکیل گرفتم، به دست و پای قاضی افتادم، به جای او گفتم که غلط کردم، ... خوردم. فقط بچه ام را آزاد کنید. تا بالاخره آزادش کردند. آخرین تلاشم تماس تلفنی بود. فرد پاسخگو، شماره را که دیده بود، انگار که جن دیده. تعجب و هزار علامت سوال در چهره اش را از پشت گوشی تلفن می دیدم. راهنمایی ام کرد که چه کار کنم. و چگونه ایمیل بفرستم. دمش گرم. 10 دقیقه بعد از ارسال ایمیل، وبلاگم آزاد شد.

در این 2 ماه، شاید بزرگترین اتفاقات زندگی ام رخ داده است، که در شرایط عادی همه آنها باید اینجا ثبت میشد. ولی دستم از این دنیا کوتاه بود و نشد. قطعن افسوس می خورم برای لحظاتی که اینجا ثبت نشدند، ولی سعی می کنم که از این به بعد، این تجارب را برای آینده ام، اینجا بنویسم. امیدوارم که دوستانم نیز از خواندن آنها خورسند شوند.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳

تنها و غریب

امروز چهاردهمین روز است که در ترکیه هستم و چهارمین روز که در اینجا تنهایم. به گمانم باید بیست روز دیگر هم اینجا بمانم. وضعیت بسیار اسفناکی است. در تمام طول عمرم از تنهایی متنفر بوده ام و حالا غربت نیز به این مقوله اضافه شده است. اگر به مدد همین دنیای دیجیتال و ارتباطات مجازی نبود، به گمانم ظرف همین 4 روز یا دیوانه شده بودم و یا اینکه بلایی بر سر خودم آورده بودم. در چنین شرایطی که باشی، خوب میفهمی که ارتباطات مجازی تا چه اندازه ناپایدار و شکننده است. تنهایی یا عدم تنهایی تو فقط به یک ارتباط لعنتی بسته است که اگر مثلا هتل محل اقامتت تصمیم بگیرد که سیستم هایش را تعویض کند، تو همچون کلوخ تیپا خورده ای پرت می شوی به سیاره تنهایی ات که نه اکسیژن داری که نفس بکشی و نه وسیله ای برای برگشتت به زمین! باید منتظر بمانی تا شاید معجزه ای شود و خط های نشان دهنده قدرت سیگنال وایرلس ناگهان پر شود تا تو نشانه پیغمبری یک پیامبر اولی العظم را به چشم خود ببینی. نفس راحتی بکشی و قدری از تنهایی خود بیرون بیایی.

با دوستانت که حرف می زنی، دائم این را می شنوی که چرا نمی روی بگردی؟ چرا استفاده نمی کنی؟ و به این هم کار نداری که منظورشان از استفاده چیست؟ جالب است که همه هم با یک منظور این را می گویند. فرقی ندارد دوست باشند یا فامیل و یا مذکر و مونث. انگار که هر کس به چیزی که قبلن از آن محروم بوده است، رسید، بایستی حتمن خودش را خفه کند. برایشان توضیح می دهی که من آنجا هم که بودم، به زور از خانه بیرون می آمدم، و همین دنیای مجازی شکننده و بی پایه و اساس برایم دنیای قشنگ تری است. در انتها با یک لبخند می گویی "من که حالا حالا ها باید باشم، خواهم رفت و استفاده خواهم کرد!".

تنهایی را قبلن تجربه کرده بودم ولی تجربه غربت آن هم بدین شکل، تجربه جدیدی است. دلتنگ هستم ولی نه به شکل home sick. بیشتر از نداشتن همزبان ناراحتم. و چیزی که بیشتر مانع بیرون رفتنم از این اتاق کوچک در یک هتل معمولی می شود، مردم استانبول است. ترس از آنکه یکی از آن نامردهایشان به شکل اتفاقی سر راهم قرار بگیرد و بدبختم کند. بسیاری را بدبخت کرده اند. سخت است که در یک مملکت غریب، پولت را بزنند یا اینکه کتک بخوری. و بنا بر توصیه بزرگان که می گویند چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی، من هم کاری نمی کنم تا پشیمانی به بار آید و در همین اتاق کوچک خواهم ماند و به دنیای مجازی و شکننده و دوست داشتنی ام، دل خوش می کنم.

برای نوستالژیک شدن فضا، در آرشیو موزیک هایم می گردم و آهنگ غربت ابی را پیدا می کنم و گزینه replay را انتخاب می کنم تا بصورت پیوسته بخواند:

وقتی دلگیری و تنها، غربت تمام دنیا، از دریچه قشنگ چشم روشنت می باره.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳

داریوش

یک شب به یاد ماندنی برای کل زندگی ام.

چشم من

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳

← صفحه بعد