شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

من

یه بعد از ظهر مزخرف پنج شنبه , هوای ابری با ابرهای تیکه پاره بهاری , یه باد وحشی که هر وقت می وزه تنها کاری که می کنه یه مشت خاک رو می پاشه توی چشمات ,

خیابونهای شلوغ کرمان , یه مشت آدم بیکار که توی ماشین های گرون قیمتشون لم دادن و صدای پخش ماشینشون گوش فلک رو کر کرده و منتظر اند که به اولین موجود مونث که برسند یا متلک بگن یا ازش بخوان که اون شماره لعنتی رو ازشون بگیره , یه 206 نقره ای که کافی از کنارش رد بشی تا بوی گند الکل را حس کنی... ,

یه نفر که تنها دلخوشیش رفیقاشن , چند تا رفیق که به نظرشون میاد تو رفاقت هیچی کم نذاشتن , چند تا که با هزار بهونه تو رو می پیچونن تا یه وقت بهشون نگی که من هم باهاتون میام سفر , آ خرش هم با یه شیشه ادکلن گرون قیمت همه چی رو تموم شده فرض می کنن , چند تا که هیچ وقت نظر های تو براشون مهم نبوده , چند تا که وقتی اینو بهشون گفتی که هیچ وقت با من پایه نیستین فقط بهت خندیدن , چند تا که وقتی از سر جلسه امتحان میای بیرون بهت میگن عجب شانسی داری که از همون جاها یی اومد که تو خونده بودی ...

 یه اتاق با چراغهای خاموش , یه کامپیوتر گازوییلی , یه سی دی داریوش که انگار فقط برا خودت خونده , یکی که تنها چیز اضافی تو این دنیا اونه , یه دنیا که همه توش دلخوشی دارن جز اون , یه زندون که اسمش دنیا ست ,

یه قلب که صداشو میشنوی, یه گلو که یه چیز توش گیر کرده , یه چشم که یه کمی خیسه , یکی که تمام عمرش زبون دلش لال بوده , یکی که همیشه عقلش براش تصمیم گرفته , یکی حتی برا یه بار اون دل صاب مردش حرفی برا گفتن نداشته,  , یه نفر که اسمش هست : من

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٥