شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

يک داستان واقعی-قسمت اول

هوا خیلی گرم شده بود. خورشید درست وسط آسمان بود. آنقدر گرم شده بود که احساس می کردم تمام بدنم توی آب جوش است. تقریبا یک ماهی بود که هر روز بعد از اذان صبح من و رضا مشغول این کار بودیم. درو کردن خیلی سخت و طاقت فرسا بود.

همیشه احساس مسئولیت و دلسوزی های رضا باعث می شد که من هم تکانی به خودم بدهم. با وجودی که 16- 17 سال بیشتر نداشت ولی انگار نون آور یک خانواده 7-8 نفره بود. همیشه به من می گفت :" تو زندگی که فقط پدر و مادر مسئول نیستند. اونا چه گناهی کردند که درآمدشان خوب نیست. وقتی دستهای پدر راکه به خاطر داس درو تاول زده می بینم از خودم شرمنده می شوم.ما هم باید کمک کنیم.می دونی دلم می خواد یک کاری کنم که دیگه هیچوقت مادر مجبور نباشه برای گذران زندگی ما پای دار قالی توی اون زیرزمین نمور و نمناک بشینه و برای اینکه یک وقت ما شبها از صدای سرفه هاش بیدار نشیم دوباره به همون زیرزمین برگرده .حسین می ترسم مادر با این کارهاش سل بگیره. فقط اونا مسئول نیستند. ما همه مسئولیم."

گرما دیگه امانمون را بریده بود. نزدیک اذان ظهر بود. رضا گفت: " کار بسه. بیا بریم آبی به سر و صورتمان بزنیم و غذا بخوریم." چند قدم آنطرف تر یک برکه بود. رضا گفت:" می خوام کمی آب تنی کنم. تو چی؟ نمی آی؟"من که از گرسنگی دیگه طاقت نداشتم گفتم:" نه. من میرم ، تو زود بیا."

غذا خوردیم و فورا مشغول کار شدیم. نزدیک غروب کار را تعطیل کردیم و راه افتادیم که به خانه برگردیم. در راه رضا اصلا حرف نمی زد. با خودم گفتم، حتما اون هم مثل من خیلی خسته است . ولی انگار رنگ و رویش خیلی پریده بود. به خونه رسیدیم. رضا بدون اینکه شام بخورد خوابید.

من و رضا و بقیه بچه های کوچکتر از ما توی یک اتاق کنار هم می خوابیدیم. رضا خیلی حالش بد بود. ولی به من گفت که چیزی به مادر نگم. فردا صبح دوباره با هم از خانه بیرون رفتیم . ولی او داس را با زور توی دستهایش نگه می داشت. نزدیکیهای ظهر خیلی حالش بد بود. با زور به خانه برگشتیم. مادر هر چی دارو و دمکرده به او داد افاقه نکرد. یکی می گفت: سرما خورده یکی می گفت: سینه پهلو کرده. اون یکی می گفت: وبا گرفته. خلاصه به همین منوال یک هفته گذشت. رضا حاش بد و بدتر می شد، تا اینکه پدر گفت باید حتما به شهر برویم. ...

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳۸٥