شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

يک داستان واقعی-قسمت آخر

من و پدر، رضا را بر روی الاغ گذاشتیم و به طرف شهر راهی شدیم. از صبح تا ساعت 2 ظهر توی درمانگاه منتظر ماندیم. رضا کنار دیوار درمانگاه در حالیکه کفشهایش را زیر سرش گذاشته بود و از لرز خودش را مچاله کرده بود خوابید. بالاخره دکتر آمد و رضا را معاینه کرد و نسخه را به پدر داد.

پدر از داروخانه برگشت. رنگش پریده بود و صورتش خیلی غمگین بود. انگار همه موهایش سفید شده بود.

تقریبا ساعت 10 شب بود که به خانه رسیدیم. دارو های رضا 38 تومان شده بود.  برای ما خیلی زیاد بود. پدر 4 بار گندم را بابت آنها سَلَف۱ فروخته بود. بیچاره پدر.

یک هفته دیگر گذشت. رضا اصلا بهتر نشده بود. من در مزرعه  مشغول درو بودم. تقریبا خورشید داشت غروب می کرد. از دور یک نفر را دیدم که به طرف من می آمد. انگار پسرهمسایه مان بود که گریه کنان به طرف من می دوید.

گفت:" حسین بیا که رضا خیلی حالش بد است." این را که گفت، تمام دنیا روی سرم خراب شد. همه چیز را فهمیدم. رضا خیلی وقت بود که حالش خیلی بد بود. داس را رها کردم و دویدم. تمام بدنم می لرزید.بدون اینکه خودم بفهمم همینطور اشک از چشمانم می بارید. دیگه صدای دور و برم را نمی شنیدم. .فقط صدای قلب خودم و صدای رضا که مثل زنگ توی گوشم صدا می کرد:" ما همه مسئولیم، ما همه مسئولیم .."

اصلا نفهمیدم راه را چطور طی کردم و به سر کوچه مان رسیدم. در کوچه مان خیلی شلوغ بود. جلوتر که رفتم صدای شیون، زانوهایم را سست کرد . دیگر نتوانستم جلوتر بروم....

----------------

۱- سلف: محصولی که کشاورز قبل از برداشتِ آن، به قيمت پايين تر می فروشد.

 

~~~~~~~~~~~~~~~~

نويسنده: نام نويسنده محفوظ است.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٥