شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

کاش هنوز بچه بودم.

آره می دونم. یه حرف کاملا تکراری. حرفی که همه میگن. ولی:

کاش هنوز بچه بودم.

آره کاش هنوز هم مثل اون روز توی مهد کودک اون پسره میومد بهم می گفت میای با من دوست شی دوسسی؟! کاش هنوز هم صبحا باید ساعت یه ربع به هفت از خواب بیدار می شدم. . کاش نصف مشقم رو همون موقع توی خواب و بیداری می نوشتم.کاش باید صبح اول صبح میون اون همه آشغال توی کمدم، دنبال کتاب درسی رو که اون روز داشتم می گشتم. کاش هنوز هم وقتی که می خواستم برم مدرسه و دم در دارم بند کفشم رو می بندم به مامانم بگم: مامان دعا کن که امروز امتحانم خوب بشه. کاش هم هنوز مثل اون موقع هاجمعه ها سر حمام رفتن اعصاب همه رو خرد می کردم. کاش هنوز هم یه روز رو از صبح تا شب با دو چرخم ور می رفتم و همه لباس هام رو سیاه می کردم که آخرش بگم دیدید بلدم،خودم درستش کردم. کاش هنوز هم مثل روز اول کلاس اول راهنمایی با خودم می گفتم یعنی میشه که من برم کلاس سوم؟ کاش هنوز هم کلاس شیمی مهندس جمالی بود تا من برای رفتن سر کلاسش لحظه شماری کنم. کاش هنوز هم دم عید که می شد با بچه ها قرار می ذاشتیم که از مدرسه فرار کنیم. کاش هنوز هم صبح روزهای زمستون، ته کلاس، نون خشک می کردیم و می خوردیم.کاش یه بار دیگه سر امتحان زبان با آرمان تقلب میکردم. کاش باز هم سر کلاس ادبیات از کلاس میومدیم بیرون و با بقیه معلمها توی حیاط فوتبال بازی می کردیم. کاش باز هم امتحان نهایی فیزیک ۴ دوباره برگزار می شد و من نمی رفتم امتحان بدم...

آره اینها همش چیزهایی هست که محال که بدست بیاد. ولی آدم با یاد همین هاست که زندست. از وضع موجود هم خدا شاهد که ناراضی نیستم، ولی حالا که فکرش رو می کنم ۴-۵ سال که هیچ شبی رو بدون فکر نخوابیدم. اون موقع ها بابام می گفت که دیشب از فکر خوابم نبرد. من می خندیدم که مگه میشه آدم از فکر خوابش نبره؟. بله علی آقا، میشه . می بینی که شده.!! ....

کاش هنوز بچه بودم!.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ۱۳۸٥