شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

 

دیروز بعد از 4-5 سال یکی از دوستام رو خیلی تصادفی توی خیابون دیدم. از بعد از کنکور دیگه هر کدوممون یه جا رفته بودیم و خیلی کم هم رو می دیدیم. ( این هم یکی دیگه از ره آورد های دانشگاه ست. بعدا میگن که دانشگاه خوبه). خلاصه همین جور کنار خیابون وایساده بودیم و حرف می زدیم. دیدم اوه ه ه ه. چه قدر حرف داریم که بزنیم. رفتیم یه جا نشستیم. 2 ساعت با هم حرف می زدیم. از همه چی گفتیم. درس، کار، زندگی… . هیچ وقت به اندازه دیشب دلم نمی خواست که حرف بزنم. انگار کوکم کرده بودند. چه حس خوبی بود!. حرفهایی هم که زدیم جالب بود. منو به فکر انداخت. یه جورایی حرفها بهم می گفت: که دیگه کم کم بزرگ شدیم. رنگ و لعاب حرف هامون هم دیگه فرق کرده. دیگه به دنبال چرت گفتن و مسخره کردن همدیگه و خندیدن نیستیم.( البته هنوز هم به خوبی قابلیت اون رو هم دارم، ولی دیشب اصلا اینجوری نشد).

 نمی دونم که این بزرگ شدن ها یا شاید هم خیال اینکه بزرگ شدیم ما رو درگیر روزمرگی می کنه یا نه؟!!. و نمیدونم که این تغییراتمون خوبِ یا بد؟!! ولی اون 2-3 ساعت خیلی خوب بود.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ فروردین ۱۳۸٦