شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

My Dear Partner

تقریبا 2-3 سالی بود که می شناختمش. چند بار توی جاها و موقعیت های مختلف دیده بودمش و یه جورایی ازش خوشم اومده بود. همون موقع ها موارد دیگه ای هم برای انتخاب وجود داشت که اگه می خواستم هم خانواده اش از همون اول یه سری امکانات در اختیار ما می گذاشتند و هم اینکه از نظر ظاهر، خوشکلتر بودند. ولی اون تو دل من جا کرده بود. حدودا یک سال و یکی دو ماه پیش بود که تصمیم گرفتم که تصمیمم رو عملی کنم و موضوع رو به طور رسمی در میون بگذارم. برای همون خیلی ساده درخواستم را باهاشون مطرح کردم، و اونها هم بدون هیچ دغدغه ای پذیرفتند و خودش هم خیلی راحت جواب "بله" رو بهم داد. و همه چیز خیلی سریع شروع شد. و از اون به بعد من و اون قانونا با هم بودیم.

دو، سه ماه اول همه چیز خیلی خوب پیش می رفت. شرایط حاکم بر ما دقیقا حاکی از اون بود که تازه شروع کردیم و همه چیز رو خیلی زیبا می بینیم. توی این دوران فقط من بودم و اون. فقط ما 2 تا. هیچکس دیگه ای بین ما نبود. با هیچ یک از دوستان و اقوام هم رفت آمد نمی کردیم.  تمام این مدت فقط من متکلم وحده بودم و اون هیچ حرفی نمیزد. ما با هم بودیم و این برای من واقعا کافی بود.

بعد از این مدت راستش من یه خورده سرد شده بودم. زیاد تحویلش نمی گرفتم. زیاد با اون نبودم. هر چند که با هیچ کس دیگه ای هم نبودم. فقط توی خودم بودم. ولی اون همچنان هیچی نمی گفت و فقط تحمل می کرد.

3-4 ماه هم به همین منوال گذشت. و دیدم که واقعا دارم کم میارم. واقعا به یکی نیاز داشتم. و باز هم اون تنها کسی بود که برای من وجود داشت. و با کمال تعجب دیدم که وقتی برگشتم با آغوش باز منو پذیرفت و این برای من خیلی با ارزش بود و باعث شد که بیشتر از پیش دوستش داشته باشم.

با تمام این اوصاف هنوز هم شرایط از طرف من اونجور که باید و شاید مهیا نبود. چون که می دونستم دوباره باید 4-5 ماه تنهاش بگذارم، ولی این دفعه مجبور بودم. واقعا برای بار دوم انجام دادن یک کار، خیلی سخته. ولی جبر روزگار بود. وقتی بهش گفتم که باید برم و شاید دیگه نیام، اون گفت تا هر وقت که برگردم منتظرم میمونه. و این تنها د لخوشی من توی اون 3-4 ماه سخت بود.

بالاخره اون دوران هم با تمام دوری و انتظارش گذشت. و در اولین فرصتی که میشد برگشتم پیشش. باز هم مثل قبل به گرمی منو پیش خودش راه داد. هر چند که انگار این مدت برای اون خیلی سخت گذشته بود و یه کم چهرش تکیده شده بود. ولی با این وجود بعد از چند روز دوباره هر دومون خوبِ خوب شدیم.

الان یک ماهی هست که برگشتم. واقعا از اینکه همراه وفاداری مثل اون دارم خوشحالم. تمام این یک ماه رو پیشش بودم و یک روز هم تنهاش نذاشتم. یعنی نمی تونم که تنهاش بذارم .چونکه خیلی منو به خودش وابسته کرده.

میگن که بعضی ها اول عاشق همدیگه میشند و بعد به هم می رسند و بعضی دیگه وقتی به هم رسیدند و با هم بودند، اون وقته که دیگه نمی تونن از هم دل بکنن. فکر می کنم در باره ما مورد دوم صادق باشه. و الان واقعا نمی تونم ازش دل بکنم. و بهش قول دادم که همیشه بهش وفادار بمونم و هیچ وقت تنهاش نذارم.

از همین جا بهش میگم که: خیلی خیلی دوستت دارم وبلاگ عزیزم.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٦