شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

غزل

این خواهرزاده ما، اسمش غزل هست. 8 سالشه. ولی به جون خودم از یه آدم 28 ساله بیشتر می فهمه. من نمی دونم که کی گفته خواهر زاده به داییش میبره؟!! این که هیچیش مثل من نیست. یعنی بهتر که بگم: من که هیچیم مثل اون نیست. از همون بچگی که نقاشیش عالی بود. توی مدرسه که خطش هم حرف نداره. بعد، از پارسال تا حالا شعر هم میگه. یک شعرایی میگه که عباس یمینی شریف باید بیاد ازش درس بگیره. داستان نویسی هم که دیگه نگو!!!.( والا به خدا این هنوز موقع شوهر کردنش نیست، که حالا بگین ببین چجوری داره تبلیغ میکنه!!).

خلاصه چند روز پیش بهش گفتم: غزل این همه نقاشی میکشی، یه دونه هم از من بکش. اون هم هیچی نگفت و رفت. بعد یکی – دو ساعت اومد گفت: بیا دایی، این هم نقاشی. والا این بچه علاوه بر تمام چیزهایی که گفتم، قوه تخیلش هم حرف نداره. فکر کنم اون ذهنیت  آرمانی رو که از یه دایی داشت، روی کاغذ کشید و گفت: خاک تو سرت. دایی باید اینجوری باشه ها، نه مثل تو! و از اون جایی که خیلی هم محافظ کار هست، پایینش نوشته:"تقدیم به دایی عزیزم". که یه وقت بهم بر نخوره. به اصطلاح خواسته خرم کنه. ( من نمی دونم از کی تا حالا این قدر خوش تیپ و خوش هیکل شدم؟؟؟؟).خلاصه اینها به کنار. یکی بیاد به من بگه این کیه بغل دسته من؟؟؟. بهش میگم غزل این کیه که تو کشیدی؟ میگه نمی دونم.

در پست های بعدی حتما چند تا از شعراش هم میذارم تا بفهمین که چی میگم.( البته نه به این غلیظی که من میگم. ولی خوب اگه الان موقعش نباشه. 10-20 سال دیگه که موقعش میشه. شوهر کردن رو عرض میکنم).

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦