شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

بم نامه-قسمت اول

پنج شنبه، 27 آذر 1382، ارگ جدید بم، 12 ظهر

وقت ناهار بود و بچه های انجمن علمی مواد اولیه ساندویچ رو آورده بودند و خودشون همون جا داشتند درست می کردند و بین بچه ها پخش می کردند. از بس که خورده بودیم، داشتیم خفه می شدیم. یه پارتی قوی توی انجمن علمی تنها جایی که به درد می خوره همچین جاییست. سهراب هم طبق معمول فقط کار هایی رو که بلد بود داشت انجام میداد. منظورم یا خوندن و مطرب بازی است و یا دلقک بازی...

هممون سرمون درد می کرد برای یه اردو. برای همین وقتی اطلاعیه انجمن علمی رو برای اردوی علمی-تفریحی بازدید از کرمان خودرو و ارگ بم رو دیدیم، بدون معطلی ثبت نام کردیم. صبحش که به بم رسیدیم، رفتیم از کارخونه ماشین سازی دیدن کردیم و نزدیک های ظهر برای ناهار و استراحت اومدیم ارگ جدید. جای جالب و سر سبزی بود. کسی باورش نمی شد که همچین طبیعت و دریاچه ای توی بم و تو دل کویر باشه. بعد از ظهر هم رفتیم ارگ قدیم. اونجا هم خیلی زیبا با شکوه بود. این اولین و آخرین باری بود که ارگ رو با اون عظمتش می دیدم.

 

جمعه، 5 دی 1382، خوابگاه هرندی، کرمان، 5 صبح
انگار یکی داشت تکونم می داد. یه صداهای مبهمی هم مثل صدای غرش می شنیدم. به زور چشمام رو باز کزدم. از توی راهرو صدا دویدن بچه ها  میومد. حس کردم سهراب و حامد همون جور که توی طبقه دوم اون تختای دو طبقه خوابیدند، نسبت به من دور و نزدیک میشند. پژمان داد زد زلزله!!!
هممون از تو تختا پریدیم بیرون و دویدیم به سمت راهرو . همه با چهره هایی که نشون می داد شکه شده بودند و از خواب پریده بودند تو راهرو به سمت راه پله ها می دویدند. چند ثانیه ای گذشت و همه جا آروم شد. این جریان وحشتناک تقریبا 20 ثانیه طول کشید.

 

... ساعت 2-3 بعد از ظهر بود. از اون جایی که جمعه بود و از غذای سلف خبری نبود و گشنگی هم داشت فشار میاورد تصمیم گرفتیم که برای ناهار یه اقدامی بکنیم. فکر کنم سوسیس بندری تنها گزینه امکان پذیر بود. خوب یادمه داشتم سیب زمینی پوست می کندم که پژمان در حالی که اون جزوه های مرتبش رو تو دستش لوله کرده بود در رو باز کزد و اومد تو و گفت: "تکون های دیشب یه زلزله خیلی قوی توی بم بوده. میگند که خیلی خرابی داشته".
تا بعد از ظهر همه فقط در باره زلزله حرف می زدند. یه گروه از بچه ها جمع شدند که برند هلال احمر برای کمک. راستش اولش تو دلم گفتم: اینها دیگه چه بیکارند!!!. ساعت های 7-8 شب، دیگه معلوم شده بود که قضیه خیلی جدی هست و باید ما هم برای کمک بریم. پژمان فرداش امتحان داشت و نیومد. من و سهراب و حامد هر چی لباس گرم داشتیم پوشیدیم و با 5-6 تا از بقیه بچه ها راهی شدیم. حتی نمی دونستیم که چی کار باید بکنیم. ما توی کرمان بودیم و فقط می دونستیم که مسئول اعزام گروه های امداد هلال احمر هست و باید به اونجا بریم. دم در خوابگاه منتظر یه ماشینی، چیزی بودیم که باهاش بریم. ولی مگه اون موقع شب توی کرمون ماشین پیدا میشد. تو این فاصله یکی گفت که باید غذا هم با خودمون ببریم . برای همین من رفتم داخل خوابگاه  که از بوفه چند تا کنسرو بگیرم. وقتی برگشتم، بچه ها رفته بودند. دیدم چند نفر دیگه هم که من نمی شناختمشون دارند میرند. خودم رو چسبوندم به اونها و با یه ماشین پلیس که فقط یه سرباز رانندش بود، رفتیم هلال احمر. ظاهرا اونجا انبار بود و ما اشتباه رفته بودیم. از اونجا با یه ماشین که داشت وسایل و چادر می برد، رفتیم محل اصلی اعزام. بچه ها رو اونجا دیدم. اونها هم منتظر بودند. مثل اینکه گفته بودند اتوبوس برای فرستادن نیرو نیست و باید تا آخر شب صبر کنید. تقریبا ساعت های 10-11 یک اتوبوس شرکت واحد اومد. شاید میشه گفت بیشتر از 150 نفر سوار شدند. توی راه خیلی سرد بود. من نسبتا جای بدی نداشتم. اما حامد و سهراب کنار در عقب (توی رکاب) بودند و باد اذیتشون می کرد. برای اینکه پاهاشون یخ نزنه، بین جوراب هاشون، پلاستیک فریزر پاشون کرده بودند که یه کم گرم بشند.
توی راه مسئول اتوبوس یه تعداد کاور با آرم هلال احمر بین همه تقسیم کرد که البته به بعضی ها هم نرسید. ساعت حدود 1 شب بود که به بم رسیدیم.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦