شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

بم نامه-قسمت سوم

واقعا نمی دونستیم چی کار کنیم. از طرفی هم می ترسیدیم که نکنه شرایط بدی داشته باشند و به خاطر کارهای ما از بین برند. چون که 24 ساعت بود که زیر آوار بودند و حتما هم مجروح بودند. مثل دیوونه ها شروع کردیم به بلند کردن تیکه های بزرگ سقف. ولی هم اینکه تعداد مون کم بود و هم اینکه اونها توی طبقه اول بودند و یه ساختمون کامل روی سرشون خراب شده بود. 2 ساعتی کندیم ولی هیچ نتیجه ای نداشت و هیچ جور نمی شد بهشون دست رسی پیدا کرد. توی جمعیتی که اونجا جمع شده بود، یه نفر جلو اومد و گفت که معمار اون ساختمون هست و می دونه که چه جوری ساخته شده. خلاصه با کمک اون و حدود 10 نفر دیگه که به ما اضافه شده بودند، حدود ساعت 9 صبح تونستیم یه راه برای خارج شدنشون باز کنیم. خیلی خطر ناک بود . چون سقف طبقه اول رو سوراخ کرده بودیم و اونها باید از سقف خودشون رو بالا می کشیدند. و در این بین هم پس لرزه های کوچک و بزرگ، هر کسی رو به لرزه وا می داشت. وقتی داشتند بالا میو مدند اول یه چیزی که با یه پارچه پیچیده شده بود رو بالا فرستادند. من با خودم گفتم: ببین، تا چند لحظه پیش داشتند می مردند، ولی باز هم از مال دنیا دست نمی کشند. اون بسته که بالا اومد و توی نور دیده شد، مو به بدنم سیخ شد. خدایا!!! یه بچه بود. یه بچه 6 ماهه که حتی یه زخم هم بر نداشته بود. با دیدن این صحنه همه نا خود آگاه صلوات فرستادند. مثل یه معجزه بود. که بعد از 27 ساعت زیرآوار موندن، صحیح و سالم نجات پیدا کرده بود. بعدش مادرش و پدرش هم بالا اومدند. اونها هم سالم بودند. با دیدن این صحنه همه امیدوار شدند. چون بهمون گفته بودند: که ما کسی رو نجات نخواهیم داد، همه زیر آوار دفن شده اند . ما فقط برای بیرون آوردن جنازه ها اونجا بودیم. ولی این موضوع باعث شد یه امید شاید کاذب توی ما ها به وجود بیاد. همون جا بودیم که یه مرد به سمت ما اومد و در حالی که اشک می ریخت، گفت بیاد به من کمک کنید. شاید دختر من هم زنده باشه. من صداش رو از توی لوله بخاری می شنوم. با سرعت به سمت محلی که اون می گفت، رفتیم. ولی اینجا با اون خونه قبلی فرق داشت. تراکم آوار نشون می داد که بین سقف و کف خونه هیچ فاصله ای نیست و محال هست که کسی این بین زنده باشه. ولی اون مدام تاکید می کرد که من دارم صداش رو می شنوم. ولی ... چیزی جز سکوت نبود. با این احوال کار کندن رو شروع کردیم. اون مرد نشسته بود روی زمین و در حالی که گریه می کرد و خودش رو می زد، قصه اش رو برای ما تعریف می کرد. اون خونه، خونه دختر 18 سالش بود که 6 ماهی بیش نبود که با پسر عموی 20 سالش ازدواج کرده بود. زن و فرزندان اون مرد همگی زیر آوار از بین رفته بودند. فقط اون و برادرش که اون موقع توی بم نبودند زنده مونده بودند. اون به امید زنده بودن تنها باقیمونده خانوادش اونجا بود. ما داشتیم آوار رو کنار می زدیم. نمی دونم چطور شد که بیل رو انداختم و رو دو زانو نشستم وبا دست شروع به کندن کردم. همین جور خاک ها رو کنار می زدم. یک هو دستم نرمی یه چیز مثل یه پتو رو حس کرد. یه کم دیگه که خاک ها رو کنار زدم،متوجه شدم که زیر دستام یک مرده دراز کشیده. اون جنازه عروس بود. نا خواسته عقب رفتم. نمی تونستم هیچ کاری بکنم. دستام می لرزید. بچه ها که فهمیدند قضیه از چه قرار هست. اون مرد و برادرش(پدر داماد) رو از اونجا دور کردند. ولی اون فقط پشت سرش رو نگاه می کرد. من یه کم عقب تر نشسته بودم و به سوراخی که خودم کنده بودم زل زده بودم. چند نفر دیگه خاک ها رو کنار زدند و جنازه اون دختر معصوم رو که توی تخت خوابش به خواب ابدی رفته بود، بیرون آوردند. پدرش فقط گریه می کرد و می گفت کاش من هم با شما ها مرده بودم. چقدر دردناک بود. یک پدر تمام عزیزانش رو از دست بده. دختر جگر گوشه اش رو جلوی چشم خودش از زیر خاک بیرون بیارند، و اون هیچ کاری نتونه انجام بده. همه کسایی که اونجا بودند، کنترل خودشون رو از دست داده بودند . هر کسی یه گوشه نشسته بود و گریه می کرد.   
نویسنده : علیرضا ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦