شلخته نوشت

نویسنده شلخته یا نوشته های شلخته، مسئله این است!

بم نامه-قسمت آخر

دردناک ترین صحنه های عمرم رو توی بم دیدم. واقعا قابل وصف کردن نیستند. همون اطراف که ما بودیم، یک اسلحه خانه ارتش بود. مثل یک پادگان خیلی کوچک و انبار اسلحه ارتش یا سپاه بود. یه تعداد سرباز و یه فرمانده اومدند و مشغول به آوار برداری از اونجا شدند. تقریبا از فاصله 100 متری این صحنه رو می دیدم. بعد از حدود نیم ساعت، با یه حالت دست پاچگی شروع به کندن یه نقطه خاص کردند. بعدش انگار که آّب سرد روشون ریخته باشند، هر کدوم یک گوشه افتادند و گریه می کردند. با وجود اینکه یک جو نظامی بود، همه، از سرباز و فرمانده داشتند گریه می کردند. کنجکاو شدم که ببینم قضیه از چه قرار هست؟ جلو رفتم و با یکی که اون اطراف بود صحبت کردم. 2 تا سرباز رو به شکل خیلی دلخراش از زیر آوار بیرون آورده بودند. هر دوشون در حالی که همدیگه رو بغل کرده بودند تا آسیب نبینند، زیر یک تخت پنهان شده بودند و آوار هم روی سرشون ریخته بود. اهالی می گفتند که دیروز بعد از ظهر(12-13 ساعت بعد از زلزله) هر دو زنده بودند و صدای ناله هاشون به وضوح شنیده میشده. ولی مردم که این چیزها حالیشون نمیشده. فقط تنها کاری که کرده بودند این بود که تمام اسلحه های اونجا رو غارت کرده بودند و این دو تا جوون بدبخت رو همون جور رها کرده بودند که کنار هم بمیرند. اون صحنه ای که یکیشون زود تر بمیره و اون یکی فقط نگاه کنه، چه قدر عذاب آور بوده.

نزدیک های ظهر بود. و همه از بی خوابی دیشب و این صحنه های دلخراش خسته بودند. هم خستگی جسمی و هم روحی. به سختی یک وانت رو پیدا کردیم که ما رو به سمت مرکز ببره. توی راه از کنار ارگ قدیم رد شدیم. بعدا متوجه شدم که دیشب هم از اینجا رد شده بودم، ولی با یک تل خاک هیچ فرقی نداشت و اصلا متوجهش نشده بودم. باور نمی کردم که اینجا همون جایی هست که دقیقا هفته پیش، من و بچه ها توش قدم می زدیم و از گوشه و کنارش عکس می گرفتیم. حالا با خاک یکسان شده بود. انسان از یک لحظه بعد هم خبر نداره.

به مرکز که رسیدیم، دیدیم که تمام افراد داوطلب که مثل ما برای کمک اومده بودند، حال و روزی بهتر از ما ندارند. و از اون جایی که برای رویایی با این صحنه ها آماده نبودند، کاملا به هم ریخته بودند. هر کسی یک گوشه نشسته و صحنه هایی رو که توی این مدت دیده مرور می کنه. دیگه واقعا هیچ کاری ازمون بر نمیومد. قرار شد که به کرمان برگردیم. با هزار زحمت خودمون رو به ابتدای جاده منتهی به کرمان رسوندیم. به نوعی محشر رو میشد دید. از یک طرف هجوم دزدهای مذکور برای غارت مردم و از طرف دیگه فرار بعضی دیگر از اون شرایط. شاید زندگی توی کویر باعث شده بو که این مردم اون جوری بشند. دلهای آدم ها هم مثل کویر خشک شده بود و هیچ محبتی توش نبود. تمام ماشین ها به کسی که کمک نمی کردند، هیچ، برای یک مسیر کوتاه کرایه های 10 برابر هم تقاضا می کردند. یادم هست که اگه اون موقع کرایه معمول هر نفر از بم به کرمان 1000 تومان بود، با انصاف ترین آدم بهمون 5000 تومان رو پیشهناد کرد. خلاصه در نهایت با یک وانت قراضه، به سمت کرمان حرکت کردیم. وقتی به کرمان رسیدیم، از شدت تکون های ماشین، هیچ کدوممون نمی تونستیم درست راه بریم.

  
نویسنده : علیرضا ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦