an open minded barber

نزدیک به 9 سال است که مشتری اش هستم. در آن زمان، جوانی بود هم سن و سال من ولی پخته تر از من. سرد و گرم زندگی را بیشتر چشیده. اما اینک، مرد کاملی شده است.

زیر دستش که می نشینی، از همه چیز می گوید. از اقتصاد، از سیاست، از ورزش، از موسیقی - که هم موسیقی می داند و هم خوب می نوازد- از زنان خیابانی، از قسط های عقب افتاده اش، از اجاره خانه های کمر شکن، از ...

امروز از آگاهی مردم می گفت. از اینکه برای آگاهی ذهن، برای بیداری ذهن، باید دید و شنید و خواند. این سه، تنها راه های بیداری ذهن اند. می گفت، اگر بخواهی کسی فرمانبردارت شود، باید ذهنش آگاه نباشد وبرای آن نیز بایستی جلوی دیدن و شنیدن و خواندنش را گرفت.

گذر ساعت را نمی فهمی زیر دستش که باشی. حتی صدای قیچی اش را هم نمی شنوی- البته چند سالی است که صدای قیچی هیچ یک را نمی شنوی، به مدد ماشین های برقی. گمان نمی کنم که بیشتر از دوره متوسطه درس خوانده باشد. چون آن روزی که من به گمان خودم برای باز کردن دریچه های ذهنم راهی دانشگاه شدم، او چند سالی بود که مردم را اصلاح می کرد، سرشان را نمی دانم ولی ذهنشان را مطمئنم.

بین حرفهایش، لغات اشتباهی را هم می شنوی که اگر هر کس دیگری آنها را بدین گونه تلفظ می کرد، من اولین کسی بودم که  بر او خرده می گرفتم. اما جملاتش آن قدر عمق دارد که اشتباهات سطحی را نمی شنوی. راستش را بخواهید، خودم را پیش او، یک بیسواد کودن بر می شمارم. دقیق تر بخواهم بگویم، بیشتر آدم های دور و برم نزد او همانند من اند. 

روشنفکر ترین آدم معمولی که دیده ام، همان است که ماهی یک بار هم سرم را سامان می بخشد و هم ذهنم.

/ 2 نظر / 13 بازدید
زئوس

من که به شدت از بیسوادیم رنج می برم.

حمید

جالب بود. مساله اینجاست که دانشگاه آدم رو اگاه نمی کنه. کتاب های غیردرسی هستند که چیزهای لازم برای زندگی رو به آدم یاد می دن. لااقل برای من که اینطور بوده. ((آرایشگر محله ی ما که بیشتر به فکر ماشینش هست تا سر من!))